سيد محمد باقر برقعى
453
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
افق روشن فردا روى زيباى تو و اين دل شيدايى ما * خوش مهيّا شده انگيزهء رسوايى ما غنچهء عشق ميان دو نگاه من و توست * كاش آغاز شود فصل شكوفايى ما ديده بر ديده و لبخند نثار لبخند * وه چه زيبا شده اين حال تماشايى ما ! همچو افسانهء شيرين زليخا ، با عشق * پر زده در همه جا عشق اهورايى ما دادهام دست به دست تو و دستان بهار * به اميدى كه برويد گل رؤيايى ما صبح در پشت افق چشمبهراه من و توست * همتى ، تا به سر آيد شب تنهايى ما باز كن پنجرهء بستهء خوشبختى را * تا ببينيم افق روشن فردايى ما دست لطفى به سرم بركش اى مايهء ناز ! * ز آنكه وامانده به گل پاى شكيبايى ما هنگامهء مستور گل كاشت به صحراى دلم ، شور تو اى عشق * شد آينهباران ، دلم از نور تو اى عشق روييد به يكباره دو صد باغ ، گلِ شوق * در غمكدهء جان من از سور تو اى عشق ظلمتكدهاى بيش نبود اين دل و اكنون * گلخانهء خورشيد شد از نور تو اى عشق من خاكنشين بودم از اين پيش و ازاينپس * همخانهء افلاكى منصور تو اى عشق درياى دل آشفتهء طوفان بلا شد * از غلغل هنگامهء مستور تو اى عشق در خواب عدم خفته ، هم كون و مكان بود * بيدار شد از نغمهء پرشور تو اى عشق آن گنج نهان ، فاطر كُل ، عاشق اوّل * خلّاق جهان گشت به منظور تو اى عشق برگشت دوست دارم به خودم برگردم * تا همان آدم اوّل گردم ساده و پاك و صميمى باشم * از همان خاك كه او پروردم آه ! آيينهء من زنگارى است * با چه دستى بزدايم گردم ؟ روح سيمانى من زندانى است * بىهويّت شدهام ، دل سردم